جمعه 15 فروردین 1404
(4 / 4 / 2025)
بازدید امروز :0 مرتبهبازدید دیروز :0 مرتبهبازدید کل :2158786 مرتبهآی پی شما :18.219.165.19سیستم عامل شما :Unknownمرور گر شما :Mozilla
آزمایشگاه پزشکی آبان شهریار 52 36 65.26 021 »« تصویر برداری پزشکی جام جم شهریار 44 85 65.26 021 »« مرکز سنجش تراکم استخوان شهریار 63 08 65.24 021.
لطفا چند لحظه صبر نمایید.در حال انجام عملیات
امکان ارسال ديدگاه شما در اين باره، در قالب ارسال نظر در انتهاي همين صفحه قرار دارد. صاحبان وب سايت ها و فعالان اينترنتي مي توانند با ايجاد صفحه شخصي از امکان ارسال محتوا: مقالات, لينک, آگهي و...برخوردار شوند. امکانات و خدمات ما را مقايسه کنيد!
پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به درآمد و همراه ما شد. نظر کردم و مالی نداشت. خرامان همیرفت و میگفت... پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به درآمد و همراه ما شد. نظر کردم و مالی نداشت. خرامان همیرفت و میگفت: نه به اشتر بر سوارم، نه چو اشتر زیر بارم؛ نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم؛ غم موجود و پریشانی معدوم ندارم؛ نفس میزنم آسوده و عمری می گذارم.توانگر اشترسواری گفتش: ای درویش، کجا می روی؟ برگرد که بسختی بمیری.نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به «نخله محمود» (محلی در نزدیکی مکه) برسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: ما بسختی نمردیم و تو بر بد بختی بمردی. شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز آمد، بمرد و بیمار بزیست
پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به درآمد و همراه ما شد. نظر کردم و مالی نداشت. خرامان همیرفت و میگفت: نه به اشتر بر سوارم، نه چو اشتر زیر بارم؛ نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم؛ غم موجود و پریشانی معدوم ندارم؛ نفس میزنم آسوده و عمری می گذارم.توانگر اشترسواری گفتش: ای درویش، کجا می روی؟ برگرد که بسختی بمیری.نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به «نخله محمود» (محلی در نزدیکی مکه) برسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: ما بسختی نمردیم و تو بر بد بختی بمردی.
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز آمد، بمرد و بیمار بزیست